درگیری ها
توی موقعیتی که هستم نمیدونم دقیقا کی هستم. شاید چی کار باید بکنم یعنی هنوز که هنوزه بعد این چند سال سن نتونستم خودمو درک کنم و بفهمم کیم واقعا و هدف اصلی رو پیدا کنم و فقط خیلی جاها خودمو با یه سری حرفا قانع کردم و نمیدونم واقعا چرا اینجوری و یا چرا باید باشم. البته نمیخوام بگم که همچین جوری شدم که کلا به یه فضای فلسفی سنگین و یا از این قبیل موارد رسیدم... نه صد البته اینطوری نیست و یه زندگی روتین رو تجربه میکنم. ولی همین روتین بودنش کمی باعث اذیت و آزارم شده...
بعضی اوقات وقتی شروع به درس خوندن میکنم و شروع میکنم به حل کردن سوالا یا شروع میکنم به برنامه نوشتن و کد زدن سعی میکنم فقط ذهنم رو متمرکز کنم روی کارم ولی بعد از 15 دقیقه تمرکز یکجا واقعا انگار خودم رو گذاشتم تو یه حصار چوبی که فکر ها مثل یه سری پلنگ بیرون اون وایسادن و میخوان اون رو بشکنن و بیان تو...
بعد خط فکرم پاره میشه...
یکی از مشکلاتی هم که الآن زندگی انسان ها رو مورد تاثیر قرار میده همین یا میشه گفت زندگی افراد دیگه به زبان ساده تر بخوام بگم حرف مردمـــه...
کاش میشد بیشتر وقت واسه خودمون بزاریم تا اینکه به مردم و اطرافیان فکر کنیم...
شاید اینجوری خیلی از مشکلاتمون حل میشد...
شاید منم یه مقدار امشب باید برم با خودم فکر کنمـــ...
بعد از اون هم با آرامش فکری برم درس بخونمـــ...
- ۹۲/۰۷/۰۸